قصه عشق آخری دارد
عاشقی روی دیگری دارد
گاه آن روی عشق پنهان است
گاه راه از میان طوفان است
گاه فرمان دهد زمین بخوری
سیلی از دست بدترین بخوری
سر هجده بهار پیر شوی
بین دیوار و در اسیر شوی
یا که در شعله پریشانی
مثل پروانه پر بسوزانی
عشق گاهی سر جنون دارد
داستانی به رنگ خون دارد
ریشه عشق اگر چه افلاکی است
گاه در بند چادری خاکی است
عشق بازوی پر ورم دارد
عشق بانوی بی حرم دارد
گاه چشم تر از تو می خواهد
زخمِ میخ در از تو می خواهد
گاه شیرین ترین محدثه ای
گاه زخمی سخت حادثه ای
هم قرار است کوثرش باشی
هم فدایی حیدرش باشی
عشق گرچه هزار غم دارد
ماه پهلو گرفته کم دارد
دوست دارد که بی قرار شوی
روی دل زخم ذوالفقار شوی
پیش محبوب دست و پا بزنی
جای او فضه را صدا بزنی
باید اینجا جوان بمیری گاه
روی از محرمت بگیری گاه
می‌کشاند به کوچه راهت را
می‌کشد در خسوف ماهت را
گاه دستی کبود می‌خواهد
یاس با بوی دود می‌خواهد
بازی عشق سرشکستن داشت
پای جانان به جان نشستن داشت
گاه فرمان دهد که پرپر شو
جان حیدر! فدای حیدر شو
آه زهرا ! بگو علی چه کند؟
مرد جنگ است او، ولی چه کند؟