اشک غربت به چشم های فلک
رخت ماتم به قامت دنیا
بوی شهر مدینه پیچیده
بین هر کوچه از بهشت خدا

بوی غربت همیشه می آید
از سر قبر بی چراغ کسی
دل تنگ مدینه می سوزد
از تب شعله های داغ کسی

جان عالم فدای قبری که
غیر خورشید سایه بانش نیست
نه ضریحی نه سقف آینه ای
بر سرش غیر آسمانش نیست

دل من باز روضه می خواند
روضه ی غربت شقایق را
روضه ی حرمت و شکستن آن
روضه ی گریه های صادق را

روضه ای را که باز می خواهند
پر پروانه را بسوزانند
اصلا انگار عادت آنهاست
نیمه شب خانه را بسوزانند

ای امام غریب من آن شب
دشمنت داشت خنده سر می داد
با طنابی که بست دست تو را
تا کشیدند عمامه ات افتاد

نه عبایی به روی دوشت بود
پا برهنه ز خانه ات بردند
ای محاسن سفید شهر رسول
خون دل اهل خانه ات خوردند

بین آن کوچه ای که باریک است
چه غم گریه آوری داری
از زمین خوردن تو فهمیدم
بی کسی ارث مادری داری

ارث آن مادری که در کوچه
صورتش در هجوم سیلی بود
بعد از آن ضربه سخت وا میشد
پلک هایی که شد سیاه و کبود

ولی آقا خیالتان راحت
بین آن کوچه ظلم باطل شد
معجر مادر زمین خورده
بین صورت و دست حائل شد

گرچه بردند وحشیانه تو را
تازیانه نخورد همسر تو
خانه ات را اگرچه سوزاندند
زخم خاری ندید دختر تو

گرچه بردند وحشیانه تو را
خواهرت بین شهر دیده نشد
از عقب بی هوا به پنجه ی باد
موی طفلت دگر کشیده نشد
احسان محسنی فر