احیا نمود دین خدا را ز باورش
آن طایری که سوخت ز زهر جفا پرش
گر علم جعفر ابن محمد علم نبود
چیزی نمانده بود ز اجداد اطهرش
مدیون لطف حضرت صادق شدیم که
ساکن شدیم در حرم خاص مادرش
فرزند مرتضی که قلم مثل تیغ داشت
میدان درس و علم و عمل بود خیبرش
در وقت احتزار سخن محم تر است
او از نماز گفت نفس های اخرش
هر کس نماز خویش سبک بشمرد شود
بی بهره از شفاعت ما روز محشرش
انقدر خون دل به تمامی عمر خورد
چون نخل پا گرفت از او دین داورش
ما هر چه از حسین شنیدیم نقل از اوست
عالم شدست کرب و بلا پای منبرش
ان ها که خاک را به نظر کیمیا کند
آن هایی اند که از دل کرده اند باورش
شد راهی بهشت به قول امام خود
آنکس که روضه خواند دمی در برابرش
دست ستم چه ها که به شیخ الائمه کرد
اتش کشید شعله ز بیت مطهرش
هر چند شعله از در و دیوار سر کشید
هر چند پا برهنه کشیدند از درش
هر چند اهل خانه او ناله میزدند
اما ندید ضربه سیلی به همسرش
هر چند پشت مرکب دشمن پیاده بود
طفلش کتک نخورد دمی در برابرش
اتش گرفت درب و فقط سوخت ساعتی
اتش نرفت جانب دامان دخترش
طفلش اگر به پشت سرش ضجه می کشید
آیا رسید دست پلیدی به معجرش
من روضه از زبان خودش فاش می کنم
آن روضه ای که گفت حسین است و خواهرش
کشتی شکست خورده طوفان کربلا
در خاک و خون فتاده به گودال لنگرش
بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید
از تیغ کند قاتل خود اب حنجرش
اهل حرم دریده گریبان گشوده موی
قاتل نشسته بود ولی روی پیکرش
ای وای من که قاتل او پاک می نمود
با موی خاکی شه لب تشنه خنجرش
شد افتاب روز دهم رنگ ارغوان
آن لحظه ای که رفت روی نیزه ها سرش