‌‌بُوَد آخرین لحظه عمر من
الا شام غم با تو گویم سخن
چه خوش بود و ایین غمخواری ات
ز آل علی میهمان داری ات
دگر جانم از غصه بر لب رسید
گذشت آنچه از تو به زینب رسید
خداحافظ ای شهر ازار ها
خداحافظ ای کوچه بازار ها
خداحافظ ای شاهد جنگها
خداحافظ ای بارش سنگها
خداحافظ ای شهر رنج و بلا
خداحافظ ای چوب و تشت طلا
خداحافظ ای قصه بزم می
خداحافظ ای راس بالای نی
خداحافظ ای اشک جمّازه ها
خداحافظ ای زیب دروازه ها
خداحافظ ای شهر دشنام ها
خداحافظ ای کوچه ها بام ها
خداحافظ ای سنگ خون و جبین
خداحافظ ای سید الساجدین
خداحافظ ای رنج ها درد ها
خداحافظ ای خاک ها گرد ها
خداحافظ ای ناقه بی جهاز
خداحافظ ای اختران حجاز
خداحافظ ای خاک ویران سرا
خداحافظ ای آل خیر الورا
خداحافظ ای خرد سال اسیر
خداحافظ ای چارسال صغیر
خداحافظ ای یاس نیلی شده
یتیم نوازش به سیلی شده
همین جا خودم دیدم از خون خضاب
سر نیزه ها هیجده افتاب
همین جا کنارم نی و دف زدند
به دیدار هجده گلم کف زدند
همین جا دلم شد ز غم چاک چاک
که خورشیدم افتاده بر روی خاک
همین جا به زخمم نمک میزدند
عزیز دلم را کتک می زدند
همین جا به فرقم عدو خاک ریخت
به روی گلم خار و خاشاک ریخت
همین جا ز غم جان من خسته بود
که ده تن به یک ریسمان بسته بود
همین جا زغم جانم امد به لب
که در گل گلم دفن شد نیمه شب
دریغا که ان گوهر پاک رفت
چو زهرا غریبانه در خاک رفت