دوش چشمی بر زمان انداختم
با کمیت وحی هر سو تاختم
رفتم آن جایی که جبریل خیال
با فراتر رفتنش می سوخت بال
چشم آغوش عرش انداختم
هفت جنّت را مجسم ساختم
رفتم آنجایی که من محرم نبود
لب فرو بستم سخن محرم نبود
سیر کردم با نزول و با صعود
در تمام آفرینش آنچه بود
ناگهان کردم به چشم دل نظر
بر زمینی ز آسمان ها خوب تر
هفت جنّت در مسیرش خوشه ای
آفرینش در درونش گوشه ای
جنّتی، دل حلقۀ درهای او
وز ملک بهتر کبوترهای او
انبیا آرند بر گردش طواف
اولیا را دشت و صحرایش مطاف
اشک ها در دامنش انجم شده
ملک امکان در درونش گم شده
همچو مجنون هر طرف بشتافتم
طایری با بال خونین یافتم
محو مات روی زیبایش شدم
مست در بزم تماشایش شدم
گفتمش ای مرغ زیبا کیستی
تو ز آب خاک این گل نیستی
تو که هستی فاش گو اینجا کجاست
گفت من جبریلم اینجا کربلاست
این زمین بیت الحرام انبیاست
کعبۀ روح تمام انبیاست
من مقیم خاک آن صحرا شدم
مرغ بام یوسف زهرا شدم