پدرش آمده است بر طبق با سر خود همسفرش آمده است
بعد چهل تا منزل سایه رفته دوباره به سرش آمده است
چشم در چشم پدر همه خاطره ها در نظرش آمده است
دل او لک زده است بس که آه از جگر مختصرش آمده است
با خودش هی می گفت حیف خورشید بدون قمرش آمده است
چه مبارک سحری ست این دل شب که صفای سحرش آمده است
گر چه بی بال شده پدرش امده پس بال و پرش آمده است
لب بابا پاره ست با همان لب که زده چوب ترش آمده است
از خوشی می پرسید چه بلایی وسط تشت سرش آمده است
گیرم آن روز ندید شک ندارد به خرابه خبرش آمده است