هوا گرم است و تب دار است
تمام دشت خونبار است
و آتش میبارد بر خیمه ی خورشید
خورشید عالم تاب
بر خیمه ی ارباب
بر خاک اوفتاده تن اصحاب
صدای زوزه ی گرگان بی رحم از تمام دشت می آید
و طفلی جسم خود را بر زمین نمناک خیمه سقا می ساید
همه تشنه همه بی تاب
نگاه انتظار کودکان بر خیمه ی مهتاب
پر خیمه بالا رفت سوی دریا دریا رفت
و تکبیر حرم تا به ثریا رفت
به لشکر زد یل سپه دار حسین
امیر کربلا علمدار حسین

هزاران تیر بر ترکش کمان داران کمین کردند
همه قصد دو چشمان گل ام البنین کردند
سوار از علقمه با مشک پر از آب می آید
خرامان خرامان به سمت خیمه سلطان
و اشک حضرت سقا که در آن نگاه کودک شش ماهه ای پیداست
دگر چشمش نمی بیند که ابر تیر باریدن گرفته
و اشکش قدرت دیدن گرفته
صدایی آن طرف تر صدای پور حیدر رجز های مکرر
و می گوید جوابش ساقی لشکر
انا ابن المصطفی انا ابن المرتضی
انا ابن المرتضی بیا ساقی بیا

به گوش خیمه می آید صدای خنده ی دشمن
حرم بی تاب یکی رفت است از هوش و یکی بی خواب
رباب از لابهلای خیمه می بیند که ارباب
به یک دستش عنان ذوالجناح و دست دیگر بر کمر دارد
گمانم داغ سقا بر جگر دارد
رباب خسته باید ز طفل نازنینش دست بر دارد
نمی داند چه می گوید حسینش با سه ساله که آمد از حرم فریاد ناله وای
حسینم آمده به سمت علقمه
شده ورد همه کجایی فاطمه