برخیز ای موذن جانبخش خیمه ها
جانم فدای گفتن الله اکبرت
هی دست و پا نزن نزنم بر سرم علی
پا بر زمین نکش نکشم ناله در برت
اشک من است جسم تو تکثیر کرده است
یا این که ریخته است به دور پدر پرت
خون لخته مانده بین گلویت نفس بکش
یک سرفه کن که باز شود راه حنجرت
تو بر عبا بخواب و برو من و عمه ات
می آوریم خیمه بقایای پیکرت