پسرش زیر عبا بود و به میدان آمد
لب او خشک ولی اشک به چشمان ترش
همه دیدند زبان دور لبش میچرخاند
چه تبی داشت مگر ماهی کوچک جگرش
سر سوزن رمق از تشنگی اش داشت نداشت
رو به آخر شده دیگر نفس مختصرش
دست زیر سر و دیدند که بالا آمد
هلهله بود و کف و خنده فقط دور و برش
حرمله گودی زیر گلویش را تا دید
بی هوا تیر رها کرد به سمت پسرش
ناگهان دید سرش سمت عقب برگشته
پدرش مات شده سمت مقابل نظرش
بچه ها دست بابا خونی شده
گمونم شیش ماهه قربونی شده
بعد از آن روز سرش را به سر نیزه زدند
همه جا زود تر از باد رسیده خبرش
مادرش دید ولی سوخت کنار ناقه
بی تعادل شد و از نیزه زمین خورد سرش
حرمله از سر پر خون تو نان در آورد
تو به این رو سر گندم ری افتادی
هر چه کردند سرت را روی نی بند کنند
کاش میشد که نشد پی در پی افتادی
بی تعادل روی سر نیزه تکان می خوردی
هر کجا باد وزید از روی نی افتادی
سرت آنقدر سبک بود که حتی یک بار
نیزه دار تو نفهمید که کی افتادی
سر بچم روی نیزه سر باباش روبروشه
الهی مادر بمیره سر نیزه تو گلوشه
گلوی نازک تو جا برای نیزه نداشت
به جای نیزه اگر تیر بود بهتر بود