پهلو گرفته است از اشک چشم سوخته دارو گرفته است
سر با سر آمده او پیش پاش از مژه جارو گرفته است
از نور از طبق انگار چشم بی رمقش سو گرفته است
وقت قدم زدن قامت خمیده دست به زانو گرفته است
مثل گل سریست این لخته های خون که به گیسو گرفته است
تقصیر زجر بود از چشم های عمه اگر رو گرفته است
خورشید صورتش از زیر گونه تا سر ابرو گرفته است
رد غلاف نیست انگار تازیانه به بازو گرفته است
لب باز می کند کنج خرابه با پدرش خو گرفته است
قصه به سر رسید جانم به لب رسید که از تو خبر رسید
طاقت ندارم و جز بوسه بر گلوی تو حاجت ندارم و
می بوسمت ولی هدیه به غیر گریه برایت ندارم و
من دختر توام به دختر تو شباهت ندارم و
تو رفتی از برم از آن به بعد یک شبه راحت ندارم و
از شمر و حرمله از زجر انتظار محبت ندارم و
اذیت شدم ولی من نیتی به غیر شفاعت ندارم و
دشنام می دهند با دختران شام رفاقت ندارم و
هی میخورم زمین مثل گذشته آن همه قدرت ندارم و
چون مثل فاطمه ست از این قد خمیده شکایت ندارم و
دیگر نشانه ای جز پنج خط سرخ به صورت ندارم و
بابا از معجرم نپرس رغبت به صحبت از شب غارت ندارم و
لطفی کن ای پدر امشب به جای عمه مرا با خودت ببر
می رفت قافله دورش پر از حرامی سر مست هلهله
یک مرتبه بخند من قول میدهم نکنم از کسی گله
این چشم های تار امشب برای دیدن تو گشته مسئله
باید چکار کرد با این همه کبودی و این قدر آبله
باید از این به بعد با عمه ام نشسته بخوانیم نافله
سیلی به جای خود مانده به گردنم رد انگشت
خوردم زمین شبی بین من و نگاه تو افتاد فاصله
من فکر می کنم ظلمی که زجر کرده نکرده ست حرمله
دندان من شکست آیینه کلام پریشان من شکست