من شنیدم خانه ات آتش زدند
نیمه شب کاشانه ات آتش زدند
پشت در می سوخت از پا تا سرت
بی هوا بردی تو نام مادرت
بی عمامه بی عبا صورت کبود
پیر مرد شیعه و مرد یهود
دست بسته چون امیرالمومنین
پیش اهل خانه می خوردی زمین
رسیمان دست عدو افتاده بود
جای پنجه بر گلو افتاده بود
باز در بین محاسن پنجه خورد
ریسمان را دورِ گردن میفشرد
کس نداند با چه وضعی آن پلید
جسم تو از خانه بیرون میکشید
صورت تو لطمه ها بسیار خورد
چند باری گوشه دیوار خورد
تیزی سنگی به پهلویت گرفت
حُرمِ آتش گوشه مویت گرفت
دستهایت بست وبر مرکب نشست
حرمت موی سپیدت را شکست