حضرت قاسم (ع)
گل پژمرده پژمردن ندارد
دستت افتاده لب افتاده و سر افتاده
پاشو به پای بی رمق من توان بده
کن نظر مولای من به این دل تنگم
نفسم تنگه بابا شهادتین رو می خونم
یادگار حسنی تو امید حرمی
یابن شمس الضحی یابن طاها
نوه یل خیبر اومده
عمو بیا نفس نمونده توی سینم
من بمیرم خاکی شده سر تا پات
گریه نکن چشات شده پر خون
حضرت عبدالله بن حسن (ع)
ماندن پروانه در بین قفس ها مشکل است
شیب گودال تو را زیر و زبر کرد عمو
جرعه ای غم به ساغرم بدهی
به شوق بابا به اذن زهرا
مى رسد از خيمه ها آینه مجتبی
گذر ثانیه ها هر چه جلوتر می رفت
یازده سال است دستت هست در دستم عمو
آروم جونم ای مهربونم
هم هستی عموی من و هم پیر مردام
از زیر پلکای پرخون دیدم دویدی تو میدون
اومدم فدای سرت بشم